ابر آلودگی خلق تنگ من
میگن آدمی که به خواب باشه صداش کنی میتونه بخواب پاشه
سنگی بر میدارم می اندازم درون چاه دلت فرو می افتد تا اعماق مثل خنجری که سینه ات را میشکافد سکوت سردم را میشکند وجودم یخ میزند نفسی میکشم خنده ای تلخ می کنم از سر ناچاری قطره ای اشک و شاید هم تبسمی هرگز نفهمیدم که در زهر کامی های چاه دلت چرا برای چشمانم جایی نبود./ ۸۷/۲/۲۹ ۲ pm نفسی میاید... هوسی میآید من پریشان شده ام... دست اندوهم یخ زده است... تپشی میشنوم... تپش بانگ دلت... هوس این دل... تو.... چه کنم با دل خود... هوسی در راه است... هوس بوی تنت... تن بی پروایت... نفسی میاید بانگ رفتن زده اند... بانگ رفتن هوسی می آرد هوس رفتن تو نفس رفتن تو.. من پریشان زده از رفتن تو سر دعوا دارد ... با من انگار که بلوا دارد... دل من در سر خود.... شور و غوغا دارد... هوسی در راه است... نفسی در راه است.//
| قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت |

