ابر آلودگی خلق تنگ من
میگن آدمی که به خواب باشه صداش کنی میتونه بخواب پاشه
//..بسته شد..// سلام نوشتن کار ساده ایست .شاید در حال حاضر مطالب زیر تنها جنبه درد و دل ساده ای داشته باشند و حزن و اندوه سینه ای که در حال سوختن است... -الو؟ سلام آقای.... و شروع میشود. یه مکالمه ی کوتاه...یه دروغ گوی حرفه ای... خیلی واسم این مکالمه جالب بود.کاش میشد تک تک اراجیفی که شنیده بودم با کلی قول و قرار بگم.. اما حتی ارزش نداره که حرف های ... هه..خنده داره... این آقا پرونده ی درخشانی در سالهای 58 به بعد دارند.به خاطر عمل شایستشون که در دانشگاه.... با همکار خانم شون در اتاق اساتید برگزار کردند.موفق شدند یک تقدیر نامه 20ساله اقامت در خارج از کشور و تحصیل بگیرند.و همکار خانم شون هم در ناکجا آباد ساکن شند. (همه ی این ها را میگویند.توجه کنید ما شنیده ایم مثل شما و هیجان زده هم شدیم...) حالا شما استاد دانشگاه معروف ملی ایران که تنها رفیق شفیقتون تریاک و عیاشیست...چطور میتونید برای سرنوشت من به عنوان یک فرد ایده ال تصمیم بگیرید؟..این را کجای دنیا گفته اند؟...شما از کجا صلاحیت این مطلب را دارید؟ 2.زنگ میزنی با دوستی همدلی کنی...یاد آور میشم که همدلی...به تمسخر گرفته میشوی و یاشاید یک پیشنهاد شرم آور...تو اصلآ مرا دیده ای؟چه تصویری از من در ذهن داری ؟چه کسی به امثال شما جماعت ناز پرورده حق توهین به ارزشهای دیگران را داده است؟.بگویید تا بل کم ما هم مثل شما نابخردانه عمل کنیم.ظاهرا اوصاف حال شما از ما خیلی بهتر است.... 3.چه جالب ا... بگذارید ببارد ابر تنهایی ما. شکاف بین زمان و آسمان دستهای زخمی خرده ی منند... لجاجت نکن صبوری مکن تورا غمت را به دل خریدارم غصه ام میگیرد... شکر خنده ای تلخ مرا در کام خود میگیرد سردرگمی روزمرگی عجیب با هم عجین گشته اند غم در دلم این روزها خانه کرده است .......................................................................................................................................... پ.ن: دلم اصلا برای (ف.ک) و (م.پ) تنگ نشده است... میدانم الان که این پست را میخوانی از شعف مشکلات من تندی به م زنگ میزنی... بازگویی حکایت تلخ من برای هرکسی شیرین نباشد خبر مسرت بخشی برای هردوی شماست.. پ.ن: تصمیم دارم ننویسم.نوشتن در این زمانه تنها آب در هاون کوبیدن است حس روئیدن و جوانه زدن را در من خشکانیده اند.. میخواهم فکر کنم این کودک سراپا غمگین غرق در تنهاست..// همیشه فکر میکردم پرنده بودن بهتر از انسان بودن است کجا پرنده ای دیده ای که دغدغه داشته باشد دغدغه ی دان...لانه...جفت... باران شاید تنها گاهی دغدغه ی غذای جوجگانش گاهی دلم برای عروسکم میسوزد عروسک دلتنگی من چه مالک غمگینی دارد بیچاره با آن لباس کوتاه صورتی اش میخندد به حال این روزگار آرزو داشتم هوا باشم تا دمیده شوم بر ریه کودکی که دم مرگ اورا به کام می کشد و یا شاید اینکه تکه نانی باشم برای پیرزنی که دستان چروک خورده اش لای آشغالهای این خیابان میمیرد خواستم نوری باشم تا طیف رنگها را به آن پسرک نابینا بنمایم خواستم یک هجا باشم... یک حرف...یک آوا تا در گوش دلتنگی های خود سرود زندگی را زمزمه کنم اما نشد نشد هیچ کدام باشم حتی نشد انسان بمانم-یا همین دخترک چموش و گریز پای گم شدم در هویتی که در آن تاریکی به اندازه ی نابینایی مطلق پرسه میزد من کیستم؟؟ همان کودکی که سراسر غرق تنهایی شد./ ........................................................................................................................................... پ.ن:فقط میخوام بنویسم.
| قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت |


